داستان کوتاه «بالماسکه»

رفته بودند خرید اما دلش سیگار می‌خواست و رفتند توی یک پارک کوچک، یک گوشه‌ی دنج نشستند و سیگار‌هایشان را روشن کرده بودند. بعد یکی‌شان گفت حوصله‌اش سر رفته. گفت دلش بستنی می‌خواهد.

سر بلند کرد و برگ‌های درختی را بالای سرش نگاه کرد که داشتند زرد می‌شدند. توی دلش گفت: «فرقی نمی‌کند. هر کاری بکنی، حوصله ندارد.» توی دلش گفت: «حتی مرگ هم چیزی را عوض نمی‌کند.» یک دفعه‌یی خندید. و پک زد به سیگارش. دوستش گفت دلش بستنی می‌خواهد. با یک لایه‌ی شیرین شکلات و فندق. و پک زد به سیگارش.

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «آب‌های ساکن»

مرتبه‌ی نخست که همدیگر را دیدند، پسره موقع خداحافظی گفت: «فکر نکنم دیگر همدیگر را ببینیم.» دختره هم گفت: «فکر کنم.» با هم دست دادند و گفتند «خداحافظ».

دفعه‌ی بعدی که توی مهمانی همدیگر را دیدند، آقای دکتر پرسید: «شما می‌خواهید با هم ازدواج کنید؟» دختره‌ی گفت: «با این؟» و لب‌هایش جمع شد. بعدها وقتی نوه‌اش پرسید: «مامانی، تو چه‌جوری عاشق بابایی شدی؟» چشم‌هایش لرزید و دست کشید بین موهای بچه، فکر کرد؛ «فکر کنم، یک وقتی توی یک مهمانی بود.»

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «اداره»

صبح مامانش مامان بود که بیدارش می‌کرد، می‌بردش دستشویی، لباس تنش می‌کرد و شیشه‌ی شیر شکلات را دستش می‌داد. پیش از ظهر، مامانش، سارا جون بود توی مهد کودک. ظهر‌ها بابابزرگ مامانش بود که می‌آمد دنبالش و با هم غذا می‌خوردند. عصرها بابا مامانش می‌شد و توی بغل هم می‌خوابیدند.

سرشب عمه لیلا مامان می‌شد و دو تا پسر کوچولویش می‌شدند داداش. شب‌ها مامانش مامان بود که می‌آمد، می‌بردش دستشویی، لباسش را عوض می‌کرد، شیشه‌ی شیر ساده را می‌داد دستش و می‌خواباندش.

 

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «کلاغ‌ها پرواز می‌کنند»

شب که خواب‌مان نمی‌برد، یکی از بچه‌ها گفت:

«مسعود عاشق شده. عاشق جواد.»

همه خندیدند.

دوباره گفت: «خودم دیدم داشتند پشت مرکز همدیگر را می‌بوسیدند.»

صبح مسعود رفت بازداشت. جواد را فرستادند یک یگان دیگر.

 

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «عروسک‌های پارچه‌ای»

«آرامش در چشمان کسی است که دروغ می‌گوید.»

خط اول را نوشت و نتوانست ادامه بدهد. می‌خواست شعر جدیدی بنویسد. ولی نمی‌توانست. بغض گلویش را پر کرده بود. یک لحظه سر از کاغذ برداشت. احساس کرد تارهای سفید عنکبوت، پوستش را پر می‌کنند. فکر کرد: همیشه فقط دروغ می‌گفت. فکر کرد، یعنی توی آینه خودش را می‌دید؟ فکر کرد چه اهمیتی دارد.

روزی که توی خیابان دید، خودش دید، دست آن دختره را گرفت و صورت‌ش را بوسید… فکر کرد یعنی توی آینه خودش را می‌بیند؟‌ باید شعرش را تمام می‌کرد. باید چایی درست می‌کرد. باید برای ناهار سبزی‌ها را خرد می‌کرد. ماهی را می‌شست. باید سیرها را خرد می‌کرد. باید موسیقی را گوش می‌کرد. باید روی تخت تنها می‌خوابید. تازه صبح بود. صبح زود. صبح خیلی خیلی خیلی زود.

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «ققنوس»

چراغ که خاموش شد، یک لحظه همه‌جا ساکت شد. یک لحظه هر کسی فکرش پر کشید به صدها کیلومتر آن‌ورتر، به خانه. به اتاق‌خواب خودت. به تخت‌خواب خودت. بعد دلت گرفت. بعد هوا پر شد از یک پرنده‌ی غمگین که آواز می‌خواند. بعد یکی گفت:

«این‌جا سه تا چیز همیشگی شده. روشن بودن چراغ باشگاه. خاموش نشدن تلویزیون و قفل نشدن درها.» بعد سکوت بود. بعد یکی خوابید. یکی غلت زد. یکی به سقف خیره ماند. تاریک بود. بعد چراغ روشن شد، افسر نگهبان آمده بود بازدید.

 

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «کوتلت»

نگاهش افتاد به آقای همسر که نشسته بود و داشت روزنامه‌ی عصر را می‌خواند. خواست چیزی بگوید. می‌دانست گوش نمی‌کند. نگفت. ظرف‌ها را گذاشت روی میز و فکر کرد باید یک مهمانی بدهد. فکر کرد برای چی؟ احتمالاً به‌خاطر کسالت بعدازظهر جمعه‌ی این هفته. می‌شد چند نفر مهمان دعوت کرد. سس را ریخت روی سالاد. به مهمان‌ها فکر کرد.

آقای دکتر و همسرش. آقای دکتر و همسرش. آقای دکتر و… بچه‌ها نمی‌آمدند. یا وقت خواب‌شان بود یا درس داشتند یا جایی دعوت بودند. فکر کرد روی یک جزیره‌ی یخی ایستاده است. بین صدها، هزار‌ها، میلیون‌ها قطعه یخ شناور دیگر. فکر کرد هر کسی زندگی خودش را دارد. فکر کرد باید به غذا یک کم دیگر نمک بزند. فکر کرد برای ناهار خوردن موسیقی ملایم هم بگذارد؟ آقای دکتر داشت روزنامه‌ی عصر می‌خواند. خواست… چه فرقی می‌کرد. زیتون‌ها را روی میز گذاشت. برنج را کشید. مرغ را توی دیس چید. نان را گذاشت توی سبد. مهمانی بدهد؟‌ باد می‌آمد. سردش بود.

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «ناقوس‌ها می‌نوازند.»

وقتی داشت چایی درست می‌کرد، فکر کرد ایستاده است جلوی دوربین داریوش مهرجویی، وقتی توی راهرو آمد، توی آینه خودش را نگاه کرد، چقدر شده بود شبیه به باران کوثری. شیرینی را مثل گلاب آدینه تعارف کرد.

نشست و مثل ماهایا پطروسیان لبخند زد. وقتی سوار ماشین دور شهر می‌گشتند و همه بوق می‌زدند، فکر کرد داماد، امین حیایی است. بچه‌دار که شد، فکر کرد شده است عین فاطمه معتمدآریا. وقتی نوه‌ش را آوردند نشان‌ا‌ش بدهند، یاد جمیله شیخی افتاد. گفت؛ حیف اون زن. شوهرش شده بود عین عزت‌الله انتظامی. وقتی داشت چایی درست می‌کرد؛ فکر کرد… نوه‌اش آمده بود کنارش که چرا تو زحمت بکشی؟‌ دست انداخت زیر بازویش کمک کرد توی راهرو برود. موهایش سفید شده بود. دیگر چیزی یادش نمی‌آمد.

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «ماهی حلوا»

ماهی شده بود. با قلاب گیر افتاده بود. بیرون آب نفس‌ نفس می‌زد. نفس‌اش تنگ شد. چشم‌هایش سیاهی می‌رفت. قوطی کِرِم را گذاشت بر روی میز. آرام با انگشت‌ها کِرِم را دور چشم‌هایش پخش کرد. چشم‌ها را بست. سرش گیج می‌رفت. دلش سیگار می‌خواست. با یک شراب تند. دهنش تلخ شده بود. به خودش نگاه کرد، توی آینه. موهای مش خورده روی شانه‌هایش ریخته بود. شانه‌هایش کِرِمی رنگ بود. دست کشید، آرام،‌ تا روی شکم. فکر کرد: یعنی پیر شده‌ام؟‌ دست برد پیراهنش را از روی تخت برداشت. آرام دگمه‌هایش را بست. ادکلن زد. قدم زد به‌سمت هال. هوا سنگین بود. بال‌بال می‌زد. بیرون آب خفه می‌شد. داشت خفه می‌شد.

لیوان را از چایی پر کرد. تلویزیون را روشن کرد. فکر کرد، یک نفر زنگ می‌زند. یک نفر زنگ می‌زند. کانال را عوض کرد. یک تکه نان سوخاری از توی ظرف بلوری برداشت. بلند شد. زیر پایش اتوبان ترافیک داشت. صبح بود. پرده را کشید. کیفش را برداشت. داشت نفس‌نفس می‌زد. در را دوباره باز کرد. تلویزیون روشن مانده بود. برگشت تو. توی ماشین یک لحظه مکث کرد. باید راه می‌افتاد. آب کجا بود؟‌ توی ترافیک سی‌دی را عوض کرد. یک نفر زنگ می‌زند. توی اداره اولین نفر بود. توی آینه را نگاه کرد.

 

منبع: سایت دانشگاه بینش

داستان کوتاه «لیست خرید»

در آپارتمان را که بست، اولین سیگارش را روشن کرد. از پنجره راه ‌پله نگاهی به خیابان انداخت و پله‌ها را با تانی آمد پایین. دم در، دستی به سگ پشمالوی همسایه کشید که روی زمین ولو شده بود. توی ماشین سیگار دوم را روشن کرد.

سی‌دی‌هایش را نگاه کرد اما چیزی انتخاب نکرد. رادیو را هم روشن نکرد. سکوت را دوست داشت. توی ترافیک سیگار سوم را روشن کرد. وقتی به مرکز شهر رسید، بسته‌ی جدیدی سیگار خرید و گذاشت توی جیب‌اش. ماشین را پارک کرد و بسته‌ی جدید سیگار را باز کرد. باید از پله‌های اداره بالا می‌رفت. لبخند می‌زد و به همه سلام می‌کرد. یک سیگار جدید روشن کرد.

منبع: سایت دانشگاه بینش